تبليغاتX
Inbox

سلام خوبین؟


این پست قراره پست آخرم باشه ...

گاهی وقتا میام نظراتونو میخونم.

3سال باهاتون بودم تو شادیا،تو غمها...

ولی در هر صورت همش خوب بود واقعا بهم خوش میگذشت

اما هر شروعی یک پایانی داره...

امروز آخرین روزی بود که وبلاگم آپ شد.

ازهمه عذرخواهی میکنم اگه اذیتتون کردم یا باهاتون بد حرف زدم...

شرمنده ی همه

اما شاید یه روزی بایک وبلاگه دیگه شروع به کارکنیم...

اگه این اتفاق افتاد به همتون خبر میدم.

دلم واسه همتون تنگ میشه...

امیدوارم همتون خوش باشین

فراموشتون نمیکنم...

خدانگهدارتونننننننننننننننننننننننننن

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 19:7 نويسنده niloofar |

راستی هرکی اومد تو این وب حتما یه سر به این وبلاگی که میگم بزنه چون خیلی وبلاگ توپیه و برای یکی از دوستامه


تو لینکام به اسم space ثیت شده ولی آدرسشم مینویسم.

hessam2012.blogfa.com

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 0:9 نويسنده niloofar |

آنكس كه مي گفت دوستم دارد، عاشقي نبود كه به شوق من آمده باشد، رهگذري بود كه روي برگ هاي خشك پاييزي راه مي رفت و صداي خش خش برگ ها همان آوازي بود كه من گمان مي كردم مي گويد:

                             دوستت دارم...





+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 18:53 نويسنده niloofar |

سلاممممممممممممممممممممممممم

خوبین؟

خوشین؟

خانواده خوبننننننننننننننننننن؟

دلم واسه نت بدجور تنگیده بود .

داشتیم در حسرته نت میسوختیم.

بسوزه پدر اسباب کشی

نظراتونم یواش یواش جواب میدم

واقعا ممنونم از کسایی که منو این چندوقته فراموش نکردن واقعا خوشحالم کردین.

براتون یک تست گذاشتم که اثرپروفسور حسابی بوده.


سه نفر برای خرید ساعتی به یک ساعت فروشی مراجعه میکنند.

قیمت ساعت 30 هزار تومان بوده

  هر کدام نفری 10 هزار تومن پرداخت میکنند تا آن ساعت را خریداری کنند.

بعد از رفتن آنها ، صاحب مغازه به شاگردش میگوید قیمت ساعت 25 هزار تومان بوده.

این 5 هزار تومان را بگیر و به آنها برگردان.

شاگرد 2 هزار تومان را برای خود بر میدارد و 3 هزار تومان باقیمانده را به آنها برمیگرداند.

(نفری هزار تومان)

حال آنها هر کدام از آنها نفری 9 هزار تومان پرداخت کرده اند . که 3*9 برابر 27 میشود.

این مبلغ به علاوه آن 2 هزار تومان که پیش شاگرد است میشود 29 تومان.

هزار تومان باقیمانده کجاست ؟

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 17:0 نويسنده niloofar |

سلام

ممنونم از همه ی کسایی که جواب دادن

واقعا کمکم کرد من اغلب وقتی میخوام یه تصمیم بگیرم و بین دوراهی میمونم این کارو میکنم

اااااااااااا نخندین بهم

در هر صورت ممنون از کسایی که جواب دادن

بایییییییییییییی

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 18:37 نويسنده niloofar |

سلام خوبین؟

میخوام یک نظرسنجی بکنم که سوالشو نمیدونین فقط با حس ششمتون بگین کدوم از گزینه هایی که میگم به نظرتون درسته.

سوالش تو ذهن منه جواب تو ذهنه شماها

خنده داره ولی من این کارو دوس دارم

حالا بگین گزینه ی 1 یا 2؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 1:31 نويسنده niloofar |

انسانها

ماهمیشه این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی دربرابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود.سکوت می‌کنیم و ...

دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمدهآدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست کهقابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانیمتحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانیواگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده وزنده‌شان یکی است.

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌هایمعتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان همتاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشانداریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند
شگفت‌انگیزترینآدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیمحضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهستهدرک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چهمی‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اماوقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلبمی‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی کهمی‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌هادر زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

+ تاريخ شنبه پنجم تیر 1389ساعت 2:22 نويسنده niloofar |




















+ تاريخ چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 1:13 نويسنده niloofar |

من برای اولین بار بود که به ایران، همچنین  برای اولین بار بود که به نمایشگاه کتاب تهران می­آمدم. خیلی ذوق زده شده­بودم. چیز­هایی که دیدیم خیلی برایم جالب و تازه بود. من هیچ­کجای دنیا از این چیز­های جالب ندیده بودم.

ایرانی­ها برای کتاب و کتاب­خوانی خیلی ارزش قائلند، طوریکه در مدت برگزاری نمایشگاه از کودک دو ساله تا پیرمرد نود ساله به نمایشگاه می­آیند و نمایشگاه خیلی خیلی شلوغ است.

ایرانی­ها، به­خصوص مسئولان برگزاری نمایشگاه به آثار باستانی و ویرانه­ها خیلی علاقه­مند هستند. بطوریکه محل نمایشگاه در مکانیست که بیشتر جاهای آن خرابه و ویرانه است. این کار باعث شده یک حالت نوستالژیک به آدم دست بدهد.

یک نکته­ی خیلی جالب که در مورد ایرانی­ها مشاهده کردم این بود که از نظر کتاب­خوانی خیلی هم­سلیقه و هم­نظرند. چون من می­دیدم در بعضی از غرفه­ها هیچ­کس برای بازدید حضور نداشت ولی بعضی از غرفه­ها مملو از جمعیت بود. فقط  نفهمیدم چرا غرفه­هایی که مسئولش خانم بود این حالت ازدحام را داشت.

ایرانی­ها خیلی آدم­های اقتصادی هستند که به وقت نیز خیلی اهمیت می­دهند. این موضوع را در نمایشگاه کتاب به خوبی می­توان مشاهده­کرد. چون خیلی از آن­ها موقع بازدید وقت را تلف نمی­کردند و دریک نگاه کتاب را مطالعه می­کردند و در نتیجه آن را نمی­خریدند.

ایرانی­ها خیلی با محبتند و همدیگر را خیلی دوست دارند، بطوریکه بعضی از آن­ها اصلاً کتاب نمی­خوانند ولی چون دلشان برای هم تنگ می­شود، برای دیدن یکدیگر به نمایشگاه می­روند. من این موضوع را از آنجا فهمیدم که بیشتر بازدید­کنندگان به جای اینکه به کتاب­ها نگاه کنند به مردم نگاه می­کردند. مترجم من می­گفت اکثر آن­ها  به آدم­های باشخصیت بیشتر نگاه می­کنند.

ایرانی­ها خیلی خونگرم و اجتماعی هستند. آن­ها با اینکه همدیگر را نمی­شناسند اما خوش و بش و احوالپرسی می­کنند. مثلاً من خودم دیدم که چندتا از جوانان ایرانی هنگام بازدید از نمایشگاه به بعضی از بازدید کنندگان می­گفتند:" چطوری خوشگله". من خیلی خوشم آمد. در کشور ما اصلاً از این محبت­ها خبری نیست. حیف...

یک نکته­ی جالب که در نمایشگاه کتاب دیدم این بود که ایرانی­ها بیشتر از اینکه کتاب بخرند، آب معدنی، بستنی و... می­خریدند. طوریکه صف بستنی و آب معدنی خیلی شلوغ­تر از صف­های کتاب بود. این نشان­دهنده­ی این است که ایرانی­ها  توجه ویژه­ای به تغذیه و سلامتی دارند.

نحوه­ی چیدمان کتاب­ها در نمایشگاه خیلی جالب و ابتکاری بود.  مسئولان برگزاری نمایشگاه طوری برنامه ریزی کرده­اند که برای پیدا کردن یک کتاب با موضوع خاص، بازدید کننده مجبور است اکثر غرفه­­ها را بازدید کند تا پس از ساعت­ها بالاخره کتاب مورد نظر خود را پیدا کند. خوبی این روشِ به قول ایرانی­ها تخیلی، این است که بازدید کننده با کتاب­های بیشتری آشنا می­شود.

نکته­ی خیلی جالب این بود که بر خلاف ما، مفهوم wc در ایران متفاوت است.  زیرا من موقعی که از فردی سراغ غرفه­های کتب فرهنگی را گرفتم، او به من آدرس جایی را داد که روی درش نوشته شده بود wc  و بعد خندید. تازه آن غرفه خیلی هم شلوغ بود که این نشان می­دهد مسئولان ایرانی به فرهنگ خیلی اهمیت می­دهند.

با این همه توصیفات نمی­دانم چرا در پایان نمایشگاه همه در حال ادای احترام به پدر، مادر، خواهر و به خصوص عمه­ی مسئولان هستند. مثلاً من خودم دیدم که یکی از بازدید کننده­ها گفت:" این کتاب­ها به درد عمه­اشان می­خورد." فکر کنم منظورش تشکر از عمه­ی مسئول بود. آخیِ... چقدر با محبت.

در پایان بازدید از نمایشگاه کتاب تهران، خیلی خوشحال و هیجان­زده بودم ولی این سؤال همیشه در ذهنم بود که با این همه استقبال از نمایشگاه کتاب و ازدحام بیش از حد، چرا آمار­ها نشان می­دهد که نرخ مطالعه در ایران اینقدر کم است؟  راهنمای ما می­گفت:" این آمار­ها، مثل خیلی آمار­های دیگر غلط است و اصلاً کتاب­خوانی در ایران خیلی هم خوب است. اصلاً همه­چیز خوب است و کسانی که این آمار­ها را می­دهند، دشمن ما هستند، فهمیدی؟!"

+ تاريخ سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 1:14 نويسنده niloofar |

تعدادی مرد در رخت کن یک باشگاه گلف هستند. موبایل یکی از ان ها زنگ میزند.
مرد گوش را برمیدارد و روی اسپیکر میگذارد و شروع به صحبت میکند.
مرد :بله بفرمایید؟
زن:سلاااااااااااااام عزیزم منم باشگاه هستی؟
مرد:سلام بله باشگاه هستم.
زن: من الان توی فروشگاهم یک کت چرمی خیلی شیک دیدم فقط هزار دلاره میشه بخرم؟
مرد: اره اگه خیلی خوشت اومده بخر
زن:میدونی از کنار نمایشگاه ماشین رد میشدم اون مرسدس بنزی که خیلی دوست داشتم رو واسه فروش
اوردن خیلی دلم میخواد یکی از اون هارو داشته باشم.
مرد:چنده؟
زن:شصت هزار دلار
مرد:باشه اما با این قیمت که داره باید مطمعن بشی که همه چیزش روبراه باشه.
زن:اخ مرسی عزیزم یه چیز دیگه، اون خونه ای که پارسال ازش خوشم میومد رو هم واسه فروش
گذاشتن قیمتش ۹۵۰۰۰۰ دلاره عزیزم اون خونه رویاییه منه!!!!!!!!!
مرد:خوب برو بگو ۹۰۰۰۰۰تا اگه میتونی بخرش.
زن:وای ممنونم عزیزم تو چقدر خوبی،بعدا میبینمت دوستت دارم.
مرد:خداحافظ
مرد گوشی را قطع میکند.مردهای دیگر با تعجب مات و مبهوت به او خیره میشوند.
بعد مرد میپرسد:کسی میدونه این موبایل مال کیه؟؟؟؟؟؟؟؟

+ تاريخ شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 1:8 نويسنده niloofar |